سخنرانی علیرضا طاهری با موضوع: حقوق بشر و شراره های آتش تروریسم

سخنرانی علیرضا طاهری با موضوع: حقوق بشر و شراره های آتش تروریسم 700 500 sara

به گزارش روابط عمومی سرای احسان، علیرضا طاهری مدیر عامل موسسه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی در وبینار «حقوق بشر و تروریسم»، به بررسی زوایای مختلف موضوع حقوق بشر و رابطه آن با تروریسم پرداخت.

متن سخنرانی علیرضا طاهری را در ذیل می خوانیم:

حقوق بشری که امروز سر آن شاهد نبرد اندیشه ها در عرصه های مختلف جهان و جنگهای روانی و فیزیکی هستیم، ریشه ای به قدمت ظهور انسان دارد. حقوق بشر بخشی از روانشناسی انسان و انسان شناسی است که با او متولد می شود و با او می میرد. ما دین و آئینی را نمی توانیم در گستره جهان پیدا کنیم که به حقوق و وظایف انسان نپرداخته باشد. به همین دلیل هر کجا که انسان حضور دارد، این پرسش مطرح است که حقوق بشر چیست و چه نقشی در زندگی انسان بازی می کند.

بدیهی است که تعاریف متعددی در کانونهای دینی، سیاسی و اجتماعی کشورهای جهان از حقوق و وظایف بشر وجود دارد که اغلب در نقطه مقابل هم قرار دارند. بیان من این است که بحث پیرامون حقوق بشر در همه بسترهای فرهنگی و دینی ریشه ای تنومند و تعریفی خاص دارد که جدی نگرفتن آن جهان را همانطور که می بینیم با چالش جدی روبرو می کند.

بحث این نیست که کدام تعریف از حقوق بشر و وظایف او درست یا نادرست است، بلکه هدف من با این اشاره نشان دادن تفاوتهاست که مولد بسیاری از نبردهای سیاسی، اجتماعی و میان-دینی در اقصی نقاط جهان هستند.

اینکه گفته می شود حقوق بشر “ابتدایی ترین حقوقی است که به هر انسانی جهت بهره مندی از یک حداقل زندگی تعلق می گیرد” درست نیست و با نگاه ما به آن در یک جامعه الهی منافات دارد.

حقوق بشر از نظر ما به حقی متقابل در فطرت و ذات بشر اشاره دارد که انسانها را نسبت به هم مسئول و پاسخگو می کند. حقوق بشر به این معنا، جوهر استقلال، آزادی و عدالت را تشکیل می دهد و نوع بودن انسان را در عرصه زندگی ترسیم و تضمین می کند. حقوق بشر در این مفهوم یعنی گره خوردگی ذات انسانها به یکدیگر. این اصل انسانها را در همه امور زندگی، درون-فرهنگی یا میانفرهنگی و کلیه بسترهای این دو بر آن می دارد که خاستگاه یکدیگر را خاستگاه هم بدانند، به آن احترام بگذارند و با یکدیگر برای تحقق آن همیاری و همفکری کنند.

از این رو بحث پیرامون حقوق بشر، بحث پیرامون جایگاه والای نوع انسان در هستی و زندگی است. حقوق بشر نور چشم طبیعت مکرمه انسان است که به زندگی و نوع بودن او معنا و روشنایی می بخشد. انسان با تعریف حقوق ذاتی اش به اختیار خود اصالت می بخشد و به تعریف هویت ذاتی خود می رسد. انسان با این تعریف در هستی و زندگی جایگاه خود را پیدا می کند. حقوق بشر بیان فطری حس همدلی و مسئولیت پذیری متقابل بشریت است، حقی که الله، این معرفت کبیر آفرینش مثل بذر زندگی در نهاد انسان کاشته است که تثبیت الهی انسان بودن انسان را به چشم و دل می آورد. احترام به این حقوق ذاتی یعنی احترام به الله و نوع انسان.

در یک جامعه الهی جای تأکید دارد که فقر و بیسوادی و وابستگی و استعمار نقض فاحش و اساسی حقوق ذاتی بشر تلقی می شود. مسیری که ما در چهل سال گذشته با سرعتی فزاینده در امتداد آن حرکت می کنیم و با همه کاستی ها موفق بوده ایم.

واقعیتهای جهان سرگردان و پر جنگ و آتش امروز نشان می دهند که حقوق بشر ارزش الهی خود را از دست داده است و خمیر دست قدرتهای بزرگ برای حفظ منافع خود در اقصی نقاط جهان شده است. قدرتهای بزرگ از حقوق بشر ابزاری کشنده برای خلع سلاح حریف سیاسی خود و به عبارتی دقیق تر آنچه که “کشورهای سرخود می نامند”، ساخته اند و از طریق اهرمهای سیاسی گوناگون بین المللی که فرمانشان در دستان خود آنهاست، فشار همه جانبه و “حداکثری” می آورند.

تحریم همه جانبه و تحریف واقعیتهای موجود و حمایت مالی و سیاسی از گروههای مسئله دار و مخالف حکومت در کشورهای مخالف دیدگاههای خود یک خطر بزرگ است. این یک هشدار بزرگ برای همه ما در جامعه جهانی است و باید آن را جدی بگیریم.

قدرتهای بزرگ، “قانون حقوق بشر” وضع می کنند و کشورهای دیگر را با سیاست “چماق و هویج” ملزم می کنند که بر اساس این “قانون” عمل کنند. این عملکرد سیاسی با استقلال، آزادی و عدالت که در ذات انسان نهاده شده است، منافات داد. تحقق ذاتی حقوق بشر جاده یکطرفه سیاسی نیست که یکی تعریف کند و دیگران ملزم به عمل بر اساس آن شوند. تعریف استبدادی از حقوق بشر با طبیعت مکرمه بشر منافات دارد. کسی که حقوق بشر را به نرخ روز تعریف می کند، دارای یک جهانبینی دوگانه و دوسویه است. جهانبینی که در آن فقط خیر و شر، خوب و بد، زشت و زیبا و آزاد و در بند وجود دارد. دو گزاره که مرتب با هم در جنگ و تضاد بسر می برند و تبدیل به سلاح سیاسی در عرصه های بین المللی شده اند.

شعار “محور شرارت” جورج بوش، رئیس جمهور آمریکا که بعد از یازده سپتامبر افغانستان و عراق را به آتش کشید، برآمده از همین جهانبینی دوگانه است. سیاستی که مبانی آن را جهان-خواری و خودشیفتگی بیمارگونه سیاسی تشکیل می دهد که بشریت را قاچ می کند. سیاستی که حقوق بشر زیر چرخهای تانک و بمبهایش خرد می شوند. این نگاه دو سویه به حقوق بشر فطرت و ذات بشر را لگدمال می کند و انسان بودن انسان را از او می گیرد.

جورج بوش معتقد بود که یا داوطلبانه اوامر ما را بعنوان “قدرت برتر جهان” اجرا می کنید، یا اینکه بهای سرپیچی خودتان را با جانتان پرداخت خواهید کرد. این خودشیفتگی بیمارگونه یکی از بزرگترین چالشهای سیاست جهانی است که باید در سازمان ملل مورد بررسی و آسیب شناسی قرار بگیرد. مهمیز قدرتهای بزرگ با نقض حقوق ذاتی بشر هویت فطری او را تهدید می کند. نگذاریم که از حقوق بشر بعنوان سلاح کشتار جمعی انسانیت سوء استفاده شود.

رابطه حقوق بشر و تروریسم در همین خودشیفتگی بیمارگونه تجلی می یابد که ابعاد وسیع اقتصادی دارد:

خطر بزرگ این خودشیفتگی بیمارگونه تروریست خواندن مخالفین خود توسط جورج بوش و رئیس جمهورهای بعد از اوست. باید در سازمان ملل بحث جدی در این مورد صورت بگیرد که چرا آنها طالبان، القاعده یا داعش را که خودشان بوجود آورده اند، آنجا که به سود منافعشان است، تروریست بد و آنجا که ایجاب می کند تروریست خوب معرفی می کنند و با آنها به مذاکره نمایشی می پردازند.

نکته تکان دهنده این است که این قدرتها خود را معلم اخلاق حقوق بشر می دانند و همچنان جهان را با چالشهای جدید روبرو می کنند. در اینجا استبداد تبدیل به استقلال، آزادی، عدالت و زبان “گفتگو” می شود.

باید تأکید کنم که تروریسم در هر حالتش یک عملکرد ضد آفرینش است که هیچ ارزشی برای حقوق ذاتی انسانها قائل نمی شود. تروریسم عامل فجایع انسانی و به مخاطره انداختن صلح و امنیت و تهدید توسعه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است. تروریسم از ابزاری به نام خشونت سازمان یافته برای رسیدن به اهداف یا اغراض سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بهره می برد.

به شهادت رساندن حاج قاسم سلیمانی، عزیزی که برای دور نگهداشتن این خودشیفتگی بیمارگونه سیاسی از کشورمان از هست و نیست خود گذشت، یک جنایت علیه ذات الهی حقوق بشر است که بطور همه جانبه محکوم می شود. قاسم سلیمانی شمعی بود که ایستاده سوخت.

رفتارهای تروریستی دلایل متفاوتی دارند که معمولاً ریشه در حسرتهای زندگی فردی و فروریختگی شخصیتی افراد دارد که بین مرگ در رهایی و افتخار ملکوتی می بینند. ذهن کسی که دست به جنایت می زند، دنیایی پر از هیجانات و توهمات ضد اجتماعی است. اینگونه انسانها خود را در همه زمینه ها قربانی شرایطی در زندگی می دانند که آن را ناعادلانه قلمداد می کنند. پندار آنها این است که دیگران جرثومه های پلیدی هستند که آنها را مثل سایه تعقیب می کنند و باعث و بانی محرومیت و عدم تلاش و پیشرفت آنها محسوب می شوند. این توهم و تلقین ناامیدی حس انزجار پایدار در دنیای ذهنیت آنها ایجاد می کند.

اغلب کسانیکه به گروههایی مثل طالبان، القاعده و داعش می پیوندند، بی تأمل به نوامیس مردم تجاوز می کنند و دست به سر از تن جدا کردن می زنند؛ کسانی هستند که در حاشیه جامعه با حس سرخوردگی اجتماعی، خودحقیرپنداری و عقده های کوچک و بزرگ زندگی کرده اند. اینگونه افراد بسیار اغفال پذیر هستند، اغلب خشونت را تنها راه التیام دردهای پنهان خود می دانند و حاضرند بر اساس خودشیفتگی بیمارگونه خود – به معنای ناتوانی در درک احساسات دیگران- برای دیده شدن در عرصه های مختلف زندگی دست به اعمال تروریستی و اقدامات خشونت بار بزنند.

اشخاصی که به اقدامات تروریستی روی می آورند نیز جهانبینی دوسویه دارند و دنیا را به خیر و شر و حق و باطل تقسیم می کنند و خود را ناجی خوبی و دشمن اهریمنهای خیالی خود می دانند. عواملی مثل ۱) محبت ندیدن و نداشتن پیوند و ارتباط اجتماعی سالم۲) ناپایداری هویتی و فقدان حس تعلق اجتماعی۳) فرار از روزمرگی و هدف بخشی به زندگی مزید بر علت رفتارهای مخرب و مرگبار اینگونه افراد می شوند.

آنها رفتار خود را مثل جهانبینی جورج بوش نجاتبخش و رهایی آفرین تلقی می کنند و رفتار خود را حتی در حین بمباران دیگران نیز رفتاری تروریستی و ضد آفرینش نمی دانند.

تصاحب حقوق ذاتی بشر یعنی پایمال کردن هویت پذیری و عزت نفس و خودباوری بشر و به بازی گرفتن او و نوع بودنش.