آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 15
 بازدید امروز : 276
 کل بازدید : 1785722
 بازدیدکنندگان آنلاين : 13

از تفکّر تا تأویل

 

حمیدرضا یوسفی

 

 

آیا تفاوتهای فرهنگی زمینه‌ساز نزاع و مناقشه میان ملتها و درون جوامع هستند یا تفاوت نگرشها و شیوه‌های تفکر؟ چگونه می‌شود که در بسترهای فرهنگی دیدگاههای متنوعی چون برداشتها و قرائتهای مختلف از دین و مردم‌سالاری، حقوق بشر و مدنیّت، آزادی‌بیان و مطبوعات، برابری زن و مرد، عدالت اجتماعی یا نوع سیاستگزاری داخلی و خارجی و غیره به‌وجود می‌آید و یکدیگر را رد می‌کنند، مکمّل یکدیگر می‌شوند یا به نبرد همدیگر می‌روند؟

پرداختن به تحلیل «دلایل این تفاوتها» می‌تواند بسیاری از ابهامات را که در گفتمانهای متعدد با آن روبه‌رو هستیم، مرتفع سازد.

مبانی فکری اغلب انسان‌شناسان و خاورشناسان مطرح مغرب زمین را تعریفی قبیله‌ای و تک بعدی از فرهنگ تشکیل می‌دهد. [1]حتی فرهنگ شناسان مطرحی وجود دارند که تفکّر غرب را فرد گرا و مبتنی بر منطق و ساختار سیستماتیک تلقی کرده و تفکر ملل دیگر را بدون استثناء، جمع‌گرا و غیرسیستماتیک می‌انگارند.[2]

این نظریه‌پردازان، فرهنگ‌ها را دوایری مجزّا و کاملاً متفاوت از یکدیگر پنداشته و گویی هیچگونه سنخیّتی با یکدیگر ندارند و در گفتمانهای علمی، سیاسی، اجتماعی و دینی خود از «ما» و «سایرین» صحبت می‌کنند و تنها مغرب زمین را مهد چند گانگی فرهنگی دانسته و آن را به جامعه انتقال می‌دهند.

نوربرت الیاس، جامعه‌ شناس آلمانی، مغرب زمین را دربار جهانی و انسانهای غربی را طبقه برتر تلقی کرده و نخبگان ملل دیگر را همزمان، طبقه فروتر می‌داند.[3] به‌ندرت می‌توان دانشمندانی را یافت که خود را از اینگونه پیش‌داوری‌ها رها کرده و به دنبال گفتگویی جدّی و مبتنی بر تفاهم متقابل و واقعی باشند.

بنابراین، با صراحت می‌توان مدّعی شد که مدل‌های فرهنگی موجود، از برونیسلاوا مالینوفسکی (۱۸۸۴-۱۹۴۲) و ساموئل پیتر هانتینگتون (۱۹۲۷-۲۰۰۸) گرفته تا نظریه‌های جدیدتری چون آندریاس رکویتز، به دلیل برداشت قبیله‌ای و تک بعدی‌شان از فرهنگ به‌عنوان گسلهای گذرناپذیر، کمکی به گفتگوی میان انسانها و ملل مختلف نمی‌کنند. [4] تجربیات تاریخی و چالشهای پرهزینه دویست سال گذشته مغرب زمین با ملل غیر غربی، نشان‌دهندۀ این است که فرضیه‌‌هایی از این قبیل، تعاملات میان-انسانی را عملاً با چالش، منازعه و بی‌اعتباری و در نهایت جنگ روبه‌رو می‌کند. بدیهی است که فرهنگ‌ها به خودیِ خود وجود خارجی ندارند، بلکه این دیدگاه‌های فردی و ذهنیّت انسانهائیست که زیرساخت نوع باورهای فرهنگی و دینی را تشکیل داده و عُرفِ آن را می‌سازند. این تفکّر است که فرهنگ را در تمام ابعاد آن شکل داده و به جامعه دیکته می‌کند که چه چیز فرهنگ است و چه چیز فرهنگ نیست، فرهنگ‌ها همیشه و در همه جا سیستم‌هایِ چند بُعدیِ هویت‌بخش، جهت‌دهنده، پویا و در حال تغییر و شدن هستند که از همان دوران آغازین تفکر بشری درهم تنیده بوده‌اند. به‌همین‌دلیل، نگریستن فرهنگها به‌عنوان شاکله‌هایی بیگانه، چیزی جز تصور وَهم‌آمیز و غیر علمی نیست.

سخن این است که اگر تفکّر نباشد، فرهنگ هم نیست. شیوه‌های تفکر، ستونهای اصلی و اساس بسترهای فرهنگی هستند. این بسترها را می‌توان همانند سقفی متصوّر شد که بر ستونهای سیّال تفکّر بنا شده‌اند. هرگونه نگاه کلیشه ای که بر اساس آن، فرهنگ انسانی را تحت نفوذ و سیطرۀ مستقیم خود قرار می‌دهد، در مورد آن پیشداوری تاریخی شده که از سدهای بازدارنده و موانع بسیاری گذشته است. مطالعات میان‌فرهنگی دو دهۀ اخیر نیز این نظریه را تأیید کرده و نشان می‌دهد که ما نمی‌توانیم فرهنگها را گسلهای گذرناپذیر تلقی و با تمسّک به اینگونه پیشداوری‌ها به مقایسه آنها مبادرت ورزیم و از «نبرد فرهنگها» یا «نبرد ادیان» سخن به میان آوریم. [5] بدین‌معنا که اساس منازعات میان-انسانی را سه شاکله در هم تنیده تشکیل داده که انسانها را از یکدیگر متمایز می‌سازد. این شاکله سه ضلعی عبارت است از: شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به دستاورد رساندن آن که در همه انسانها با شدت و ضعف متفاوت وجود داشته و بروز پیدا می کند:

 

موضوعی که بسیار برآن تأکید دارم این است که هیچ نزاع و مناقشه‌ای میان فرهنگها و ادیان صورت نمی‌گیرد. این دین نیست که خود را مطلق گرایانه یا یک‌جانبه گرایانه تبیین می‌کند؛ بلکه انسان است که چنین قرائتی را از آن ارائه می‌کند و برای به کرسی نشاندن آرمانهای خود، به‌دنبال گفتگو، تقابل یا متقاعد کردن دیدگاههای دیگران می‌رود. کلیّه درگیریهایی که می شناسیم، از روابط خانوادگی و اجتماعی گرفته تا برخوردهای سیاسی، علمی و تاریخی همیشه و همه جا میان جهانبینی‌ها، باورها و نظامهای فکری مشارکین این گفتمانها صورت می گیرند.

به عبارت دیگر، هم روابط میان-انسانی با تفکّر آغاز می‌شوند و با تفکر نیز به پایان می‌رسند. حتی گزاره‌ها و آیین‌های رفتاری که به نظر نامعقول می‌رسند، محصول تفکر می‌باشند.

شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن، حکم یک مرجع و دادسرای تصمیم را در دنیای ذهنیت انسان برای اندیشیدن و بازاندیشیدن باورها و نگاههای دینی، سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی دارند. اندیشه، به خود و هر آنچه که هست می‌اندیشد و در بسیاری از مواقع خود را به چالش می کشد و از بطن این چالش، اندیشه یا باوری دیگر می‌آفریند. هر کجا که فکر می‌میرد و محلّی برای شکوفایی ندارد، علم و دانش امکان رویِش پیدا نمی‌کند و انسانها نمی‌توانند با یکدیگر وارد گفتگو و تعامل جدی و هدفمند شوند.

هدف من در این نوشتار، تحلیل و بازنمود دلایل‌گذار از تعریف و تعاریف قبیله‌ای و یکسویه از فرهنگ است که باعث جایگزینی دلخواه علت و معلولها توسط کسانی می‌شود که قدرت فریب و انحراف افکار عمومی را دارند. در ادامه، به تشریح عملکرد شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن می‌پردازم و مشخص می‌شود چرا سخن گفتن از «گفتگوی تمدّن‌ها»[6] یا «گفتگوی ادیان»[7] یک خطای فکری و بیان خواسته یا ناخواسته ایدئولوژیکی نقاب‌دار و یا بدون نقاب است که به تعاملات میان-انسانی و گفتمانهای فرهنگی، دینی، سیاسی، اجتماعی و علمی مبتنی بر تفاهم متقابل صدمات بسیاری وارد کرده است. آنچه ما در همه گفتمانهای بشری شاهد آن هستیم، چیزی جز «گفتگوی میان سیستم‌های فکری»[8] نیست که بسترهای فرهنگی نیز دارد.

 

چهار سرچشم هستی‌بخش ضمیر انسان

همانطور که اشاره شد، سیستم ادراکی انسان از شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن تشکیل شده است. انسان به واسط  توانمندیهای بی‌کران تفکر قادر است اندیشه، باورها و جهان‌بینی خود را همیشه و همه جا زیر سؤال برده، بپروراند و آن را تصحیح یا تعمیق کند. فکرکردن، این امکان را به بشر می‌دهد که خود را در معرض اتفاقات تازه زندگی و مراوداتش با دیگران قرار داده و با چالش‌های متعدد روبه‌‌رو شود و افق دید خود را به‌طور مداوم گسترش دهد.

تفکر، رشد شخصیت بشر را ممکن ساخته و امکان کشف را امکان‌پذیر می‌کند و در شکوفایی هنر و توسعه بنای علم و فن‌آوری او را تنها نمی‌گذارد. انسان قادر است تنها با جرّقه‌ای از قدرت تفکر، شهری را به آتش و نابودی بکشاند ضمن اینکه می‌تواند راه‌هایی را برای تسهیل زندگانی بشر و هدایت گام به گام او به سوی کمال تعریف کند. انسان موجوی خلاق است که تا آخرین لحظه های حیاتش می‌اندیشد و تولید فکر می‌کند.

هرآنچه که در هستی و کائنات وجود دارد، اعمّ از اشیاء، افکار، باورها و حتی خود انسان، در گردش و چرخش دائم به سر می‌برند. همانطور که ملاصدرا نیز گفته است، همه چیز در سازمان وجودی هستی دستخوش حرکت جوهری است و هیچ چیز در درون ماهیت خود در سکون باقی نمی‌ماند.[9] این تکوین مداوم، انسان را در دستگاه وجودی‌اش منحصر به‌فرد و متفاوت از دیگر موجودات هستی کرده است. تفکر، از انسان موجودی خلاق و توانمند، ولی همزمان غیرقابل پیش بینی به‌وجود آورده است. حرکت جهش بخش و جوهری را می‌توان با مثال یک سیب به خوبی ترسیم کرد. سیب در ابتدا شکوفه‌ای روی شاخه است که پس از گذراندن پروسه‌های متعدد به میوه‌ای سبز و کال تبدیل می شود و به مرور زمان رنگ، شفافیت و سرزندگی‌اش به ثمر می‌نشیند. این روند تا جایی ادامه پیدا می‌کند که میوه پس از رسیدن وارد چرخه بازگشت به طبیعت می شود و کم‌کم از مرز تازگی عبور کرده، می‌گندد و از درخت فرو می‌افتد و مجدداً به بستر طبیعت بازمی‌گردد.

فرآیند تفکر نیز بیان حرکت جوهری است که پیوسته در حال حرکت و تغییر است. اصل «غیرقابل پیش‌بینی بودن انسان» رابطه‌ای مستقیم با این حرکت جوهری در سازمان وجودی انسان دارد. خصایص ژنتیکی و حالتهای روان-تنی انسان از آغاز تشکیل جنین گرفته تا آخرین نفس حیاتش، جملگی در همین حرکت جوهری و فرآیندِ «تبدیل شدن و تغییرکردن» هستند. اگر اندیشیدن متوقف گردد، تفکّر با انسان و انسان با تفکّر بیگانه خواهد شد. این بیگانگی، در بسیاری از مواقع به سقوطی مهیب و دگرگون کننده در انسان منجر می‌شود که غالباً با ضربه‌های سخت زندگی همراه است.

توقفِ تفکّر یا انحراف فکری و رفتاری، پل‌های گفتگو با همنوعان را از بین برده و حصاری چالش ساز پیرامون ذهن به‌وجود می‌آورد. انسان، در چنین شرایطی دیگران را مزاحمانی می‌پندارد که یا نباید با آنها روبه‌رو شد یا باید به نبرد با آنها رفت.

این یکی از اصول پذیرفته شده روانشناسی رفتار است که بر اساس نگرشهای مختلف و قضاوتهای گوناگون در خصوص موضوعی واحد، شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و روش به نتیجه رساندن تفکر انسان را شکل می‌دهد.

نمودار زیر چهار سرچشمۀ هستي‌بخش ضمير خودآگاه انسان را نشان می دهد. تفکر، احساس، حس و شهود. تفکر و حس در نیمکرۀ چپ مغز و احساس و شهود در نیمکرۀ راست تعبیه شده‌اند. نیمکرۀ چپ، عمدتاً پردازش ترتیبی-تحلیلیِ عملکردهای زبانی و مشابه آن را برعهده دارد، در حالیکه نیمکرۀ راست، مسئول پردازش جامع و موازی است.

 

 

احساس و حس، بیانگر نوعی وضعیت یا حالت درونی فرد نسبت به چیزی است. این چیز می‌تواند یک فرد، یک نظر، یک رابطه یا حتی انعکاس رابطه فرد با خود و جهان پیرامونش باشد. به عنوان مثال، اگر شخص (الف) گزاره‌ای حقیقی یا کاذبی را بیان کند، شخص (ب) در پاسخ، گزینه‌های متفاوتی دارد. او می‌تواند بگوید که احساس می‌کنم این گزاره حقیقت دارد یا ندارد، درحالیکه فردی دیگر می‌تواند احساس دیگری داشته باشد. این تضادّ دیدگاهها برای تعاملات و ارتباطات میان بشری بسیار تعیین کننده است.

«احساس»، یعنی مجموعه ای از تجربیات مختلف روحی-روانی مانند ترس یا خوشحالی. بدیهی است که در سیستم احساسی و عاطفی افراد، نوعی ارزش نهفته در قالب لذّت یا درد است که باعث می‌شود بگونه‌ای با آن ارتباط برقرار کند.

«حسّ»، حکم مبنا را دارد و پیش‌شرطِ هر احساسی است که به محرّک‌های فیزیکی و بیرونی مربوط بوده و باعث تغییر در خلق و خو و دنیای درون فرد می‌شود.

«شهود»، نگرش درونی فرد و دربرگیرنده تمام احساسات و حس‌های درون اوست که تصمیمات و عملکرد وی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

«تفکّر»، یک فرآیند روانشناختی در مغز و سازمان وجودی اعصاب و روان است که افعال، احساسات، حس‌ها و شهود انسان را درهم آمیخته و در میدان تعامل سمت و سو می‌یابد.

جان کلام این است که این مقولات معرفت‌ساز در چرخه روح و روان انسان نوعِ خاصی از سه ضلعی شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن را ممکن می‌سازند. به همین دلیل، دیدگاههای انسانها به تعداد اثر انگشتانشان متفاوت می‌باشند. تفاوتهایی که از شباهتهای بسیاری نیز برخوردارند. برای‌ مثال، در مقایسه با رفتار دو فرد می‌توان همچنین گفت که یکی شیوه تفکر خوشبینانه دارد و دیگری بدبینانه می‌اندیشد؛ یعنی عده‌ای در بهره‌گیری از تفکر و تولید فکر خود با ترس و تردید عمل کرده و عدّه‌ای دیگر با اعتماد به نفس عمل می‌کنند. این تفاوتها و اشتراکات، اساس تعاملات میان-انسانی و ایجاد دوستی و مهر و کین را همیشه و همه جا تشکیل می‌دهند.

کارل گوستاو یونگ (۱۸۶۱-۱۹۶۶) از معدود کسانی است که به کارکرد چهارضلعی تفکر، احساس، حس و شهود در ضمير خودآگاه بشر اشاره می‌کند. آنچه را که او در آثارش به آن نپرداخته است، رابطه این مقولات با سه ضلعی شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن می‌باشد که اساسنامه تعاملات
میان-انسانی را در همه زمینه‌ها تشکیل می‌دهند.
[10] پژوهش‌های یونگ صرفاً به صفات شخصیتی درون‌گرایی و برون‌گرایی محدود بوده و به تحلیل اثرات این چهار ضلعی در روابط این دو سنخ پرداخته است. این سرچشمه‌هاي هستي‌بخش چهارگانه در ضمير خودآگاه و سیستم اعصاب و روان همگان وجود دارد، اما در هر فرد متفاوت است. دقیقاً، تعاملِ متفاوتِ همین عناصر است که مسئول عملکردهای متفاوت افراد و عموماً ایجاد چالش با خود و محیطشان است.

تحلیل تجربیات روزمره‌ نشان می‌دهد که درهم آمیختگی این چهارضلعی و سه ضلعیِ معرفت‌ساز، تأثیر به‌سزایی بر مفاهیم و عباراتی که انسانها برای تفهیم منظور خود مورد استفاده قرار می‌دهند دارند. کاربردهای متفاوت مفاهیم و سیستم معانی که به آنها تزریق می‌شود، می‌تواند زمینه‌‌ساز تعامل گفتگویی انسان‌ها با یکدیگر بوده و آن را تبدیل به میدان بیرحمانه نبردِ باورهایشان کند. از‌این‌رو، تجزیه و تحلیل شخصیت انسان، برای پاسخ به این پرسشها بسیار آموزنده و مفید است. اینکه تعامل یعنی چه و انسان چگونه شیوه تفکر خود را به‌وجود آورده و تکامل می‌بخشد، چگونه از تفکر خود بهره می‌گیرد و در نهایت به نتایج و دستاوردهای فکری منحصربه‌ فردی نائل می‌شود؟!

تحلیل شخصیت افراد روشن می‌کند که آنها چگونه دستگاه مفهوم‌سازِ ذهنشان را به منظور تعریف خود و ارتباطشان با جهان توسعه می‌بخشند. حال اینکه، اگر کسی در این حین، از تفکری فعال، منفعلانه یا تداعی‌گر برخوردار است، بستگی به ساختار شخصیتی او دارد. با توجه به قابلیت‌های مختلفِ تفکر، احساس، حس و شهود در ضمير خودآگاه بشر، انسان‌ها در جنبه‌های گوناگون زندگی از جنگ و صلح گرفته تا امنیت و ناامنی و روابط عاشقانه، حس‌های متفاوتی را تجربه کرده و به یکدیگر انتقال می‌دهند. شرایط برون ذهنی انسان بر همه ابعاد این چهار ضلعی و عملکرد هر یک از آنها تأثیر مستقیم و غیر مستقیم می‌گذارد. برای مثال، افراد برون‌گرا و مدیریت‌طلب، اصولاً از فکر و شعور خود به‌گونه‌ای متفاوت در مقایسه با افراد ترسو و حسابگر استفاده می کنند. این تفاوت، شامل افراد مادیّ‌گرا، معنویت‌گرا و همه سنخهای شخصیتی می‌شود. در هیچ سنخ شخصیتی استثناء وجود ندارد و می‌توان مدعی شد، انسان بودنِ انسان، در همین ویژگی معنا می‌شود.

یکی از دلایل فاحش متفاوت بودن سیستمهای رفتاری انسانها به این اصل برمی گردد که انسان، نسخه‌ای از طبیعت است و همانطور که در انسان حیوانیتی پنهان و آشکار وجود دارد، در حیوانات نیز اشتراکات بسیاری با انسان می‌توان یافت. داستانهای متعدد در تاریخ تفکر بشر، مبیّن این واقعیت است که انسان نسخه طبیعت است. حیوانات در این داستانها به عنوان بازیگران اصلی در میدان زندگی انسان معرفی می‌شوند که دارای خصایص انسانی‌ بوده و قابل مقایسه با دنیای انسان هستند.

در افسانه مشهور «روباه و کلاغ» حیله‌گریِ روباهی به تصویر می‌آید که طمع به قطعه‌ای پنیر در منقار بسته کلاغ دارد، غافل از اینکه آن خوراکی مسموم است. کلاغ در ابتدا رفتاری محتاطانه از خود نشان می‌دهد. مدح ریاکارانه روباه، غرور کلاغ را برمی انگیزد و او را وا می‌دارد که دهان به آواز بگشاید. او سرانجام پنیرش را به‌خاطر غرورش از دست می‌دهد. در اینجا، روباه که از مسموم بودن پنیر آگاهی ندارد، قربانی حیله گری خود می‌شود و بدون آنکه بخواهد کلاغ را از مسمومیت و مرگ نجات می‌دهد. داستان روباه و کلاغ، به‌خوبی کارکردهای متفات و در هم آمیخته تفکر، احساس، حس و شهود با شیوه تفکر، نوع بهره‌گیری از تفکر و به نتیجه رساندن آن را نشان می دهند که هریک با پیمودن مسیری جداگانه، سعی در فریب دیگری دارند.

مثالی دیگر، عکس این موضوع را در رابطه انسان با حیوان نشان می‌دهد. انسان، عناصر طبیعت را با مدد گرفتن از آمیزش همین سه ضلعی و چهار ضلعی معرفت‌ساز می‌سنجد و با آن ارتباط برقرار می‌کند. شیرجه‌های ماهی در آب با توجه به برداشتهای درونی افراد، اغلب به شادی و نشاط و رقص ماهی تعبیر می‌شود. در این وضعیت به تنها چیزی که اغلب فکر نمی‌کنیم این است که شاید ماهی به‌دلیل اضطراب و ناآرامی چنین رفتاری را از خود در آب نشان می‌دهد. این همانندسازی، انسان را تبدیل به موجودی می‌کند که به مدد شیوه تفکر، هر لحظه قادر به خدمت یا خیانت به خود و دیگران است، لذا همزمان می‌تواند هم جذاب و خواستنی باشد و هم بد کردار و نفرت‌انگیز.

ویرانگری و مسأله تعامل و ارتباط

تلاطمهای ناشی از آمیزش این سه ضلعی و چهار ضلعی معرفت ساز نشان می‌دهند که خشونت بخشی از طبیعت انسان را تشکیل می‌دهد. خشونت را به‌خوبی می‌توان در رفتار کودکان مشاهده کرد. از دعواهای کوچک گرفته تا فریادهای مکرّر به خاطر مسائل جزئی چون خوراکی یا اسباب بازی. کودکان در نخستین سال‌های زندگی یاد می‌گیرند که می‌توانند برای رسیدن به اهداف خود دست به پرخاشگری زده و تهاجمی عمل کنند. این روند در کلیه مراحل زندگی به اشکال مختلف بخشی از چرخه روح و روان افراد می‌شود. برای مثال، وقتی کودکان می‌بینند که کسی در یک کتک‌ ‌کاری گروهی به هدفش می‌رسد، یاد می‌گیرند که می توانند با این روش به اهداف خود برسند.

در کل، خشونت را می‌توان به دو نوع درون زاد و برون زاد تقسیم کرد.

خشونت درون‌زاد، یک بیماری است و فرد در وقوع آن بی‌تقصیر است. خشونت برون‌زاد، ناشی از محرّک‌های خارجی است. دروغ شنیدن، تجربه نابرابری و عدم عدالت از فاکتورهای خشونت‌ساز هستند و در هر دو حالت شخص را از کنترل و مدیریت رفتار خود خارج می‌سازد. انسانهای تندخو یا انسانهایی که شخصیتی چون آتش زیر خاکستر دارند، معمولاً میزان تأثیرپذیری بالاتری نسبت به افراد آرام در کاربرد سه ضلعی و چهار ضلعی معرفت ساز با یکدیگر دارند.

این تأملات نشان می‌دهند که تفکّر همیشه و همه جا می‌تواند توأم با خدمت و خیانت باشد.

اِریش فروم (۱۹۰۰-۱۹۸۰) برای بیان آنچه می‌توان خدمت یا خیانت تفکر نامید، واژه‌های «بیوفیلی» به‌معنای زندگی خواهی و «نکروفیلی» به‌معنای مرگ خواهی را ابداع کرده است.[11] هر دو اصطلاح، ساختارهای شخصیتی را توصیف می‌کنند که کم و بیش در درون هر انسانی یافت می‌شوند. حالتهای زندگی بیزاری یا زندگی دوستی می‌توانند در مراحل مختلف زندگی بروز کنند. بیوفیلی، بیان عطش زندگی است و در همه موجودات زنده به گونه ای وجود دارد، در حالی که مرگ خواهی یک نوع میل درونی به هر چیزِ مُرده و بیمار می‌باشد.

این تمایز، نشان می‌دهد که انسان، جزئی از طبیعت است و به همین دلیل همواره یک موجود ناتمام باقی می‌ماند که آرزوی کمال یافتگی دارد. فرد زندگی خواه که دنبال خدمت به تفکر و از طریق آن خدمت به بشریت است، زندگی را ارج می‌نهد. برعکس، انسان مرگ خواه به دنبال تبدیل حیات به ممات است و ازاین‌طریق به تفکر خیانت می‌کند. در حقیقت، تمام اشکال خشونت، در اصل نوعی خیانت بالقوّه به تفکر هستند و مانع شکوفا شدنِ ظرفیت‌های فرومانده و کشف نشده انسان می‌شوند. با‌این‌حال می‌بینیم که خشونت همیشه طرفدار دارد؛ زیرا در جهت افزایش قدرت، تأمین منافع و تقویت اعتماد به نفس عمل می‌کند. بدیهی است که آمیزش سه ضلعی و چهار ضلعی معرفت ساز در انسانهای نِکروفیل و بیوفیل متفاوت است و لاجرم عملکردهای آنها تفاوتهای اساسی «زندگی‌بخش» و «زندگی‌گیر» دارند.

این نمونه‌های تجربی که ریشه در سازمان وجودی انسان دارند، نشان می‌دهند که هیچ استدلالی برای پذیرش این ادعا وجود ندارد که تعلّقات فرهنگی و دینی عامل ایجاد خشونت، مرگ و خونریزی باشند، لذا تکرار عناوینی چون «گفتگو یا نبرد فرهنگها و ادیان» در مباحث علمی و سیاسی بسیار قابل تأمل و در‌نهایت چیزی جز تعریف هویت و مرزبندی خود در مقایسه با دیدگاههای دیگران نیست. در واقع، تعصب‌گرایی و انحراف عاطفی، احساسی، شهودی و فکری را نمی‌توان به ملتها یا بخشهایی از آنها نسبت داد، لذا پرسش این است که نمایندگان و ترویج دهندگان این عناوین فریبنده چه راهبردی را با این تلاش دنبال می‌کنند و چرا با صراحت از «نبرد و رودررویی دیدگاهها» سخن نمی‌گویند؟

فرهنگ خودبرترانگاری و تعامل دیدگاهها

اگر سه ضلعی و چهار ضلعی معرفت‌ساز، مبنای خودبرتربینی یا خودمرکزپنداری شوند، احتمال می‌رود که انسان، زیاده‌خواهی را در همه امور ارتباطی‌اش با دیگران ملکه ذهن خود کند. اینگونه سنخهای شخصیتی در میان دیوارهای امپراتوری تفکر و باورهای خشک خویشتن محصور می‌شوند و ازین پس، تصویری که در ذهنشان از خود و جهان شکل می‌گیرد، تصویری از بالا به پایین است. تصویری که دیگران در آن حق و حقوق خود را از دست می‌دهند و باید بر اساس حق و حقوق تعریف شده این سنخ شخصیتی عمل کنند.

در‌این‌مرحله، این تنها قدرت است که جنگ، صلح، مهر و کین را دیکته می‌کند. بدین‌ترتیب، عرصه‌هایی که ممکن بوده به تعامل منجر شوند، تبدیل به صحنه‌های نبرد و جدال دیدگاههای متفاوت، آرمانگرایی ساختگی یا باورهای مطلق انگارانه می‌شوند. چنین جریانی برای تحکیم و تثبیت دیدگاه‌های خود و تسلط بر گروه‌ها و دیدگاههای دیگران، از طریق فشار جمعی به آنها القا می‌کند که پیرو «ایدئولوژی منطقه‌ای» و «فرهنگی بومی» هستند و با نظم کلّیِ جهانی که آنها تعریف می‌کنند فاصله دارد و قابل‌انطباق با آن نیست.

همانطور که نمودار زیر نشان می‌دهد، دیدگاه خودبرتربین و خودمرکزپندار، خود را یک فرهنگ جهانی و غیرقابل انتقاد تلقی کرده و می‌داند که چه چیز برای ملّتها خوب و چه چیز خوب نیست و در نهایت مدعی آن است که ملل دیگر را بهتر از خودشان می‌فهمد.

بدیهی است که تعاملات این فرهنگ خودبرتربین مانند ترسیم این نمودار در همه زمینه‌ها از بالا به پایین صورت می‌گیرند. به‌عبارتی‌دیگر، این تنها فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار است که برای جهان براساس معیارهای خود نسخه می‌پیچد و می‌داند که حقوق بشر چیست، عدالت کدام است و کشورداری یعنی چه. بدیهی است اینگونه گفتگوها در بسیاری از مواقع، شبیه به یک دستوالعمل سیاسی، اجتماعی، علمی و تاریخی هستند و تخطّی از آن به مجازاتهای سبک و سنگین ختم خواهد شد. در اینجا، استقلال‌خواهی به معنای قیام بر علیه پدیده فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار تلقی شده و همه اهرمهای فشار فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار وارد نبرد مستقیم و غیر مستقیم با مخالفان شیوه تفکر، بهره‌گیری از تفکر و نتیجه تفکر خود می‌شوند.

فرهنگ خودبرترانگار، هیچ درکی از قانون و اصل تعامل و پایبندی به حداقلهای مسئولیت‌پذیری و اعتماد متقابل نداشته و خود را در همه زمینه‌های ممکن، محور اصلی و سایرین را در حاشیه می‌بیند و نسبت به استبداد عملی و نظری دیدگاه خود کور است.

یکی از صحنه‌های این نبرد را گفتمان بی‌پایان حقوق بشر در اروپا تشکیل می‌دهد که بسیاری از صحنه های نبرد تفکر از تحلیل و تعمیم آن سرچشمه می‌گیرند. بدیهی است، حقوق بشر امری مهم در کلیه جوامع بشری است، ولی اینکه آن را به‌صورت گزینشی نگریسته و بر اساس آن برای ملّتها نسخه بپیچند و آنها را وادار به انجام آن کنند، عملی بسیار مخرّب و ضدّگفتگویی است.

یکی از راهبردهای کارای فرهنگ خودمرکزپندار، به‌عنوان راهبرد سیاسی، طرح و اعمال مسأله «نبرد فرهنگها» و «گفتگوی ادیان» است که در مغرب زمین یکی از چالشهای بعد از جنگ جهانی دوم را تشکیل می‌دهد.

فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار، تنها خود را مشروع دانسته و به تعیین جایگاه علت و معلولی پدیده‌ها و روابط حاکم میان آنها می‌پردازد و برای معضلات جهان، مقصر معرفی می‌کند، بنابراین تصویری که از تجربه، حافظه تاریخی و چهره‌ای که از جهان و انسان می‌سازد نیز، مبنایی دوسویه دارد که راه سومی در آن جز مقاومت طرف مقابل  وجود ندارد. بدین‌معنا که یا تمکین و یا تحریم و مجازات، برچسب‌هایی نظیر جامعه سنّتی، ناقض حقوق بشر، دیکتاتوری و مشابه آن، برخواسته از بطن همین فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار است. این تفکّر؛ بسیار مستعدّ درگیری و تنش است واغلب نارضایتی طرف مقابل را به همراه دارد.

در میدان نبرد سیستم‌های فکری، جایی برای ارتباط واقعی نیست، بلکه معنا و هدف هر رابطه‌ای اعمال قدرت و تأمین منافع است و چنانچه به خوبی می‌توان فهمید، چنین رابطه‌ای آبستن تنش و درگیری است. هرگونه تلاشی که از فرهنگ خود برترانگار در خصوص ارتباط صورت پذیرد، قطعاً از بالا به پایین اجرا می‌شود و به فرآیندی جهت متقاعد کردن مخالفان و به کرسی نشاندن شیوه تفکرِ ایشان تبدیل می‌شود.

مدل‌های ارتباطیِ تحمیلی به‌دلیل تنگ‌نظری‌های ایدئولوژیک به ندرت می‌توانند سهمی در ثمربخشیِ تفکر گفتگومحور و ارتباط مؤثر بین افراد، گروه‌ها و ملّت‌ها ایفا نمایند. تجربه نشان می‌دهد که رویکردهای متحجّرانه «یا این یا آن» هر گونه تلاش برای تعامل مبتنی بر تفاهم متقابل را به شکست می‌کشاند، بنابراین منطقی‌تر آن است که اگر واقعاً به درک متقابل و تبدیل «میدان‌های نبرد» به «فضای گفتگو» تمایل داریم، در پی کشف راه‌های جدیدی در این زمینه باشیم.

نمودار زیر، حوزه‌های نبرد تفکّری را که فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار، تلاش مستقیم و غیر مستقیم برای تسلط بر آن را دارد، ترسیم می‌کند. بدیهی است که این حوزه‌ها همه ابعاد زندگی فردی و جمعی انسانها را دربرمی‌گیرند.

 

دراین‌راستا، فرهنگ خودبرتربین و خودمرکزپندار کلیه سیستمهای ارتباطی بین ملل مختلف را برای تسلط درازمدت دستکاری می‌کند. [12]هدف از این دستکاری، از بین بردن تنوع دیدگاهها و صرفاً تحقق تنها یک نوع نگاه است که هدفش اعمال جهانبینی خویش می‌باشد. در حوزه علم نیز، مسأله چندان تفاوتی نمی‌کند. این فرهنگ، خود را در همه زمینه‌های علمی اصل دانسته و سایرین را به حاشیه کشانده و به دنبال این است که آنها را تبدیل به راویان دیدگاههای خود کند.

دراین‌زمینه، مثالهای متفاوتی در حوزه‌های علوم انسانی، دینی، اجتماعی و سیاسی وجود دارد که عمق چالش را به‌خوبی ترسیم می‌کند. درعمل، فرصتهای مطالعاتی و پذیرش دانشجویان دوره دکتری از کشورهای غیرغربی در دانشگاهای مغرب زمین که با هدف و انگیزه شناخت متقابل بسترهای فرهنگی، علمی، دینی، اجتماعی و سیاسی صورت می‌گیرد، تبدیل به ضدّ خود شده است. اساتید ایرانی و دانشجویان دوره دکتری با آثار پژوهشی خود که نتیجه فرصتهای مطالعاتی و تحصیل در مقطع دکتری در مغرب زمین است، اطلاعات و داده‌های علمی کشور خود را در اختیار اساتید مغرب زمین قرار می‌دهند، اما این اساتید از این داده‌های موثّق عملاً برای تحکیم و بسط زیرساختهای پژوهشها و نگرشهای خود استفاده کرده و آنها را در راستای پژوهشهای درازمدت خود به‌کار می‌بندند، بدون آنکه در کارهای علمی خود به این منابع اشاره‌ای کنند.

در‌ واقع، این داده‌های موثّق در گفتمانهای علمی، دینی، اجتماعی و سیاسی مغرب زمین به‌عنوان اطلاعات عمومی مورد استفاده قرار می‌گیرند.

شایان ذکر است که در این دانشنامه‌ها، انتقاداتی نیز به نوع نگرش و پیشداوری‌های علمی، دینی، اجتماعی و سیاسی غرب در قبال کشورهایی مثل ایران، صورت می گیرد، اما اینگونه انتقادات تاکنون هیچ تغییر ملموسی در نوعی نگرش و رفتار علمی دانشمندان مغرب زمین نسبت به ایران ایجاد نکرده است.

برای مثال، تصویری که از شاه عباس کبیر در آثار محققین اروپایی ارائه می‌شود و با ترجمه‌هایی فکر نشده به جامعه علمی، دینی، اجتماعی و سیاسی ایران انتقال می‌یابد، معرفی کننده شخصیتی بی‌رحم، جنگ‌طلب و از نظر اعتقادی واپسگراست و خدمت بزرگ شاه عباس به شکل‌گیری، شکوفایی و تقویت مکتب فلسفی-کلامی اصفهان نادیده گرفته می‌شود.

نکته قابل‌تأمّل دیگر این است که اسلام شناسی در دانشگاههای اروپا سابقه طولانی دارد. دانشجويان بسياری در اين رشته تحصيل كرده و اساتيد زیادی نيز به بررسی قرآن، تاريخ اسلام، تاريخ كشورهای اسلامی، زندگی پيامبر اکرم (ص)، فلسفه اسلامی، فيلسوفان مسلمان و آثار آنها پرداخته‌اند.

درواقع، اسلام‌شناسی و به عبارتی شرق یا خاورشناسی در اروپا چنان آوازه‌ای دارد كه دانشجويان مسلمان را از كشورهای اسلامی برای تحصيل به اروپا كشانده است.

اكنون اين پرسش اساسی مطرح مي‌گردد كه چرا اين اساتيد اسلام‌شناس اروپايی نه مسلمان شده‌اند و نه جاذبه فرهنگ و تمدن اسلامی آنها را مجذوب خود كرده است؟

در پاسخ می‌توان چنین گفت که اين افراد به نقد و بررسی متون می‌پردازند و اگر منصف باشند، از پیشداوریهای تاریخی عبور می‌کنند و اگر منصف نباشند، حقيقت را با برداشتهای تک بعدی خود تلفيق کرده و آن چيزی را ارائه مي‌دهند كه ديدگاه اروپای كنونی درباره مشرق زمين و اسلام است. اين افراد به كشورهای اسلامی سفر مي‌كنند، صنایع دستی و كتب شرقی را در منزل خود نگهداری می‌کنند، غذاهای مشرق زمين را دوست دارند، دوستان مسلمان و شرقی نیز دارند، اما در كلاسهای درس خود نه فرهنگ مشرق زمين را تبليغ مي‌كنند و نه خودشان هويت شرقی پيدا كرده‌اند.

اگر سَری به دانشگاههای خودمان زده و به دروس فلسفه غرب، جامعه و روان‌شناسی، ادبيات انگليسی و آلمانی و فرانسه و تعليم و تربيت و مديريت و نظری بيندازيم، خواهیم دید كه استادانی كه در اروپا و امريكا تحصيل و زندگی كرده‌اند، خواسته و يا ناخواسته در كلاسهای درس خود و در كتابهایشان، سنگ مغرب زمين را به سينه مي‌زنند و به‌گونه‌ای تبدیل به نمايندگان و راویان فرهنگی غرب شده‌اند. دلایل اين خودباختگی و فروریختگی فرهنگ، خود نیاز به یک تحلیل اساسی و بدون حبّ و بغض دارد تا روشن شود که مشکل کجاست و چه باید کرد.

نتیجه گیری

هدف از آنچه بیان شد، روشن کردن این مطلب است که هیچ فرهنگی را نمی‌توان دلیل شکست گفتگو تلقی کرد و آنچه باعث تحقق یا شکست گفتگو می‌شود، چیزی جز شیوه تفکر و نوع نگاه گفتگوکنندگان نیست که بستر فرهنگی، دینی، سیاسی و اجتماعی را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

بهتر است که در گفتمانهای علمی، دینی، سیاسی، تاریخی و فرهنگی ازعنوانهای «گفتگوی تمدّن‌ها» و «گفتگوی ادیان» سخن نگوییم و به‌جای آن، عبارت «گفتگوی میان سیستم‌های فکری» را به‌کار برده  و در آن شیوه‌های مختلف تفکر، بهره‌گیریهای متنوع تفکر و دستاوردهای متفاوت تفکر در مقابل یکدیگر را قرار دهیم.

خود را در پشت واژه «فرهنگ» پنهان کردن، نه تنها سدّی بازدارنده برای نیل به تفاهم متقابل در یک گفتمان است، بلکه پیشداوری در مورد بسترهای فرهنگی را نیز به‌دنبال دارد. انسانها، جدای از تعلقات فرهنگی‌شان دارای عقل و معرفتی مستقل هستند، ضمن اینکه همان فرهنگی که انسان با دنیای افکار و تجربیاتش به‌وجود می‌آورد، به‌گونه‌ای بر رفتار و نوع نگاهش نیز تأثیر می‌گذارد.

 ضمن اینکه تأثیرات بسترهای فرهنگی بر افکار انسان را نمی‌توان مطلق انگاشت. گفتگوهای میان-انسانی زمانی بارور می‌شوند که دیدگاههای مختلف با بسترهای فرهنگی خود در مقایسه با شیوه‌های تفکر و بهره‌برداری از دستاوردهای مختلف آن مبنای کلیۀ تعاملات قرار گیرند. درنظرداشتن این سه ضلعی و درهم آمیختگی آن با چهارضلعی معرفت‌ساز در تعاملات میان-انسانی یک ضرورت است؛ چرا که در بسیاری از مواقع، اختلافات دو شیوه تفکر بین افرادی که در یک بستر فرهنگی مثل ایران تربیت شده‌اند، به مراتب بزرگتر و عمیق‌تر از اختلافات میان شیوه‌های تفکر دو فرد از دو بستر فرهنگی متفاوت مثل ایران و آلمان می‌تواند باشد.



[1]     Vgl. Yousefi, Hamid Reza: Interkulturelle Kommunikation. Eine praxisorientierte Einführung, Darmstadt 2014, S. 25-50.

[2]     Vgl. Nisbett, Richard E.: The Geography of Thought. How Asians and Westerners Think Differently … and Why, New York 2003.

[3]     Vgl. Elias, Norbert: Über den Prozess der Zivilisation, Bd. 2, Frankfurt/Main 1978, S. 345.

[4]     Vgl. Malinowski, Bronisław: Das Geschlechtsleben der Wilden in Nordwest-Melanesien. Liebe/Ehe und Familienleben bei den Eingeborenen der Trobriand-Inseln/Britisch-Neu-Guinea, Leipzig 1928; Kroeber, Alfred Louis und Clyde Kluckhohn: Culture: A Critical Review of Concepts and Definitions, New York 1963; Huntington, Samuel P.: Kampf der Kulturen. Neugestaltung der Weltpolitik im 21. Jahrhundert, München 31997 und Reckwitz, Andreas: Die Transformation der Kulturtheorien. Zur Entwicklung eines Theorieprogramms, Göttingen 2006.

[5]     Vgl. Yousefi, Hamid Reza. Kampfplätze des Denkens. Praxis der interkulturellen Kommunikation, 2., vollständig überarbeitete und erweiterte Aufl., München 2018.

[6]     Vgl. Huntington, Samuel P.: Kampf der Kulturen, 31997.

[7]     Vgl. Bader, Erwin: Dialog der Religionen: Ohne Religionsfrieden kein Weltfrieden. Mit Beiträgen von Religionsvertretern, Theologen und Philosophen, Münster 22006.

[8]     Vgl. Grabnar-Heidar, Anton: Philosophie der Weltkulturen. Die Weltdeutungen und die Theorien der Wahrheit, Wiesbaden 2006.

[9]     برای آشنایی و تعمیق حرکت جوهری و مبانی فکری ملا صدرا به مرجع زیر مراجعه شود: اندیشه های صدرایی، در آینه نگاه معاصر، با اهتمام حمیدرضا یوسفی و مهدی اصفهانی، تهران 1397.

[10] Vgl. Jung, Carl Gustav: Psychologische Typen. Gesammelte Werke (Bd. VI). Zürich 101960

[11]    Vgl. Fromm, Erich: Anatomie der menschlichen Destruktivität, Hamburg 1978, S. 366 ff.

[12]    Vgl. Böhr, Christoph: Kommunikation: Die politische Dimension eines Begriffs, in: Kommunikation in einer veränderten Welt. Theorien, Probleme, Perspektiven, hrsg. v. Hamid Reza Yousefi und Matthias Langenbahn, Nordhausen 2015 (53-66), S. 53 f.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به موسسه خیریه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی می باشد.