آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 368
 بازدید امروز : 586
 کل بازدید : 1950436
 بازدیدکنندگان آنلاين : 5

هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله

زینب شکوری

- دکترای حقوق عمومی و مدرس دانشگاه

- مشاور فرهنگی و اجتماعی موسسه خیریه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی

 

 

 

 

دلتنگ کربلا و زیارت بودند و چشمان منتظرشان خیره به قاب تلویزیون. در کنار هم و با نگاهی مملو ازآرزو و حسرت، شبکه‌ی قرآن را که برنامه‌های ویژه اربعین را پخش می‌کرد نگاه می‌کردند.

در همین حال و هوا بودند که به ناگه خبر رسید جمعی از بچه های سرای احسان قرار است عازم امام‌زاده زید در بازار تهران شوند.

تو گویی خدا منتظر همین لحظه بود تا اجابت کند آرزوهایشان را...

عباس و مجتبی، علم و کتل را برداشتند و باقی بچه ها هم به سرعت خود را به اتوبوس رساندند تا غافله حسین ابن علی که از جنس تنهایی و بی کسی بودند، در دریایی از رحمت واسعه قرار گرفته و بر شور حسینی بیافزایند.

برنامه عطر اربعین در عصد اربعین به صورت زنده از شبکه قرآن پخش می‌شد.

مجری برنامه به جماعت جا مانده نوید زیارت و حضور در عتبات و عالیات را اعلام نمود.اشک‌ها سرازیر شد و نفس‌ها به شمارش افتاد و چه تناسب زیبایی که در چهلم ثارا...چهل تن از مدد جویان سرای احسان و جمعی از زوّار امام‌زاده زید، برات سفرشان را از این نواده‌ی اهل بیت گرفته و راهی سفر نور شدند.

این بار بچه‌ها با خبر زیارت به خانه‌شان در سرای احسان بازگشتند و اینک شمارش معکوس...

بالاخره بیست و دوم دی ماه فرا رسید و آغاز حرکت از بازار و امام‌زاده زید به سمت کربلای معلّی آغاز شد.

و این شد ذکر و ورد مدام زائرین و جماعت بدرقه کننده:

هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله..

 

کاروان زیارتی سرای احسان، مرکز مراقبت، درمان و بازتوانی آسیب‌دیدگان اجتماعی و بیماران اعصاب و روان، باری دیگر راهی سفر زیارتی شده‌اند. بیمارانی که یا سرپرست ندارند و یا اگر دارند، شرایط مالی خانواده به‌گونه‌ای نیست که بتوانند از عهده تأمین هزینه‌های درمان و مراقبت از آنها برآیند. مجموعه سرای احسان اما، با حمایت مالی خیّران، تمام وقت و رایگان از این بیماران نگهداری می‌کند.

صدای خوش‌آمدگویی مهماندار در هواپیما شنیده می‌شد و اینگونه سفر چهل نفر از میهمانان برنامه عطر اربعین به سرپرستی مدیرعامل سرای احسان آغاز می‌شود. بچه‌ها با کمک پرسنل خدوم سرای احسان، کمربندها را می‌بندند و هواپیما به سمت نجف اشرف به پرواز در‌می‌آید. بعضی در سکوت چشم دوخته‌اند به شیشه کابین هواپیما و ابرهای رها در آسمان را نگاه می‌کنند. سمیه با ذوقی دوچندان به کنار دستی‌اش نهیب می‌زند و می‌گوید: «هِی، ببین اونجا رو... خدا چه کوه‌های قشنگی آفریده، انگار ابرها دم دستت هستند مثل یه تیکه برف...». بی‌اختیار به امامانی فکر می‌کنم که قرار است میزبانمان باشند. میزبان همین‌هایی که پاک و حلال‌ترین لباس‌ها را پوشیده‌اند تا در قطعه‌ای از بهشت مأمن و مأوا گزینند. دل را به سرای کرامتشان دخیل بندند و اندکی اَمانِ سبک شدن یابند.

بی‌شک، تک‌تک مسافران این سفر بار غصّه‌های زمانه، شانه‌های نحیفشان را خسته کرده است. آمده‌اند تا فارغ از هر دلواپسی، سر به دامان مهرتان بگذارند و بغض‌های نهفته و حرف‌های در گلومانده دوران راپیش پایتان خالی کنند.

مرد جوانی ماه‌گرفتگی دستانش را لمس می‌کند. شوق دیدار، چشمانش را پُر می‌کند. از حسّ و حالش برای همسفری‌اش می‌گوید... «می‌روم آنجا و دعا می‌کنم برای خانواده‌ام تا گرفتاری‌هایشان رفع شود. برای مسؤولان و کارمندان سرای احسان هم دعا می‌کنم تا خدا حاجت‌روایشان کند». آن یکی که انگار منتظر است تا حرف‌های رفیقش تمام شود و بلافاصله می‌گوید: برای دلخوشی خودمان هم دعا کن. دعا کن تا امام حسین آراممان کند...» و من تازه متوجه می‌شوم که منظورش از دلخوشی، همان آرامش است... .

با خودم می‌اندیشم که سفره کرم، پهن شده و چه مهمانی شیرینی در انتظارمان است. این عقیده همیشه نمک‌گیران این سامان‌سرا بود که رزق حضرات را وسیع و خوان کرمشان را بی‌انتها می‌دانستند.

آن طرف‌تر، مردی از زائران برنامه عطر اربعین شبکه قرآن توجه‌ام را به خودش جلب می‌کند. مرد ظاهراً آرام است. اما خدا می‌داند درونش چه  غوغایی برپاست. سرم را خم می‌کنم و از او می‌پرسم: به چه فکر می‌کنی مرد جوان؟ رویش را با خونسردی هرچه تمام‌تر برمی‌گرداند و با حسّی عجیب برایم از عشق و عاشقی می‌گوید. از شروعی مجدد و عهد و پیمانی تازه. می‌گوید حتی اگر به آخر خط هم رسیده باشی در اینجا اما، عشق را جوری دیگر می‌یابی. اینها کریمان اهل بیتند و به سینه احدی دست رد نخواهند زد. در هوای امن امامتشان بی‌تعارف، امن‌ترینید. با خودم فکر می‌کنم چقدر خوب تعبیر می‌کند، امّا مگر می‌شود عاشق شوی و حریص‌تر نباشی و بیشتر نخواهی. آقا جان، مگر نه این است که تمام شما سهم ماست. به ناگاه، دلم می‌شکند و عاجزانه می‌خواهم تا  به کم قانعمان نکنند.

نجف اشرف

کاروان خبر فرود در فرودگاه نجف اشرف را از تریبون داخل هواپیما می‌شنوند و کم‌کم خود را برای خروج مهیّا می‌سازند. مدیر کاروان نامش علیرضا طاهریست. فردی که آرام و قرار ندارد و پیوسته تذکّرات ایمنی را به پرسنلش می‌دهد تا مبادا امانتهایش لطمه‌ای ببینند... پس از عزیمت به هتل و کمی استراحت، کاروان برای زیارت مهیا می‌شوند.... اذن دخول می‌خوانند و وارد صحن شاه شاهان می‌شوند. اینجا ایوان نجف است و نام علی (ع) در اذانها‌یشان جلی است. مولایمان برایش فرقی ندارد از کدام قبیله هستی و یا پیشینه‌ات چیست. می‌توانی همه حرفهایت را بدون سانسور به او بگویی که او همای رحمت است و آیت خدا. و حالا مددجویان سرای احسان در مقابل ضریح اَمن او هستند و خدا را قسم می‌دهند به مولا که آنها و دوستانشان درکاروان  سرای احسان را شفا بخشد و همه بیماران حالشان بِه شود. هنگامی که با یکی از زائران عطر اربعین که مادر و همسر شهید بود صحبت می‌کردم می‌گفت خیلی آرام است و تا‌به‌حال، اینچنین خوشحال و آرام نبوده است. بار اوّلش بود. می‌گفت نمی‌دانم در وجودم چه می‌گذرد، اما هرچه هست خوب است. خدا خیر دهد کسی را که باعث می‌شود ما هم زائر عتبات شویم... خانه‌اش آباد.

اشک‌های مددجویان زائر، فضای حرم را دیدنی‌تر کرده بود. خادمین حرم هنگامی‌که متوجّه حضورشان  شدند به استقبالشان آمدند تا راحتر زیارت کنند. حسّ و حال عجیبی بود . چقدر معصومانه به ضریح امامشان نگاه می‌کردند. موقع نماز شد. به‌یک‌باره حضورشان بین صفوف نماز، دلم را به وجد آورد. به‌راستی نماز عجب چیزی است که همه انسان‌ها را از هر رنگ و قومی به‌هم متصل می‌کند و البتّه که منشأ این اتصال، خداوند باریتعالی است.

 در این لحظات بود که خداوند با دیدن میهمانان عزیزش، باران رحمت را از آسمان بر ما جاری کرد و چه پذیرایی بی‌نظیری بود. ای‌کاش درونمان نیز از هرچه غبار مادّی و دنیایی است پاک و مبّرا می‌شد.

درکنار مولا بودن، سرشار است از آرامش بی‌حدّ و حصر. از خودم می‌پرسم تابه‌حال تا این حد آرام و نزدیک به خدا بوده‌ای؟! همگی حالمان خوش است. وقتی دست مددجویان را می‌گیرم و به سمت ضریح می‌روم، خوشی حال دلمان دوچندان می شود.

درراه برگشت به هتل، یکی از رهگذران که او هم زائر و ایرانی است متوجّه شرایط گروه می‌شود و ناباورانه می‌پرسد: «باورم نمی‌شود. یعنی اینها بیمار اعصاب و روان هستند؟ گویا تصور دیگری از این دست بیماران داشت. شاید افسرده، تنها، منقلب و یا خشمگین. برایش در همان حال پیاده توضیح می‌دهم که انجام امور دینی و معنوی برای بهداشت روح و روان همه انسان‌ها لازم است و به همین دلیل است که مؤسسه خیریه حمایت از آسیب‌دیدگان اجتماعی‌ـ سرای احسان از سال 1393 به‌طور جدی به این موضوع پرداخته است. پس از شنیدن حرف‌هایم، رهگذر مشتاق‌تر می‌شود و شماره تماس و نشانی سرای احسان را می‌خواهد.

به او می‌گویم: سرای احسان، سه کیلومتر بعد از جاده کهریزک، قلعه نوچمن، جاده دوتویه.

 

عازم کربلا

بعد از سه روز از حضورمان در نجف، کاروان سرای احسان به همراه سایر زائران راهی کربلا می‌شود. به سمت بهشتی بر روی زمین تا تمام غصه‌های دنیا را به فراموشی بسپارند و غرق در عطر حرم‌ها شوند بقچه حرف‌های به دوش مانده را برای امامانشان پهن کنند و دل‌های بسته به زنجیر غم را، رها سازند.

چقدر از راه دور سلام کردند و عرض ارادت: اَلسّلامُ عَلَیک یا اباعَبدا...الحسین.

سلام به کسی که دعا زیر قبّه‌اش مستجاب است و سلام به الرحمة الله الواسعة.

این‌بار همسفرانمان فرشتگانی از جنس خوبی هستند و مهر، گرچه بی‌مهری زمانه دست و پاگیرشان کرده بود، امّا با مهری دوچندان برای دیدارت پرپر می‌زدند. در راه کربلا، سیدرضوی که مدّاح کاروان است و خوش صدا، از پای برهنه میان بین‌الحرمین گفت و از اینکه در کربلا نمی‌دانی حرم حسین‌بن‌علی بروی یا عباس بن علی... . درست است، حق با سید رضوی بود... اینک، مات و مبهوت میان عجیب‌ترین دوراهی دنیا یعنی کربلا مانده‌ایم. 

بعضی از مددجویان سرای احسان، تجربه زیارتهای دیگر را نیز داشته‌اند. مانند مجتبی که می‌گوید« چندین بار همراه با دیگر مددجویان به مشهد سفر کرده است.

از شوق دیدار کربلا و اُمیدش برای شفا گرفتن می‌گوید:«حرم حضرت علی و امام رضا خیلی نورانی بود. دیدنشان به من آرامش می‌دهد. یادم می‌آید بزرگترها برایمان می‌گفتند، امّا زمین کربلا چیز دیگریست. خیلی هیجان دارم تا زودتر به زیارت بروم. خوابش را دیده بودم و انگار تعبیر شد. از ائمه می‌خواهم همه بیماران را شفا بدهد. اگر شفا بگیرم برای تشکر حتماً می‌آیم.» مجتبی برای همه بانیان این سفر زیارتی که هر کدام به نوعی مؤثر بودند دعا کرد.

و اینک کربلا! تداعی همه خاطرات از کودکی به جا مانده در روضه‌های ارباب. یک سو گنبد طلایی حسین‌ابن‌علی و سوی دیگر بارگاه زری وار حضرت ابوالفضل برایمان دلبری می‌کند. 

و اینجا همان بین الحرمین است که سید در راه برایمان می‌گفت و باری دیگر اشک را به دیدگانمان جاری ساخت.

ذکر لب کاروان، دعای فرج آقا بود. خدایا شکرت! ای کاش لحظه موعود فرا رسد تا ببینیم حضور گرمابخش مُنجی دلهای خزان دیده را ....

کربلا جان! اینبار تو روضه‌خوان ما باش و از مظلوم‌ترین های تاریخ برایمان بگو. از نامه‌های بی‌امان اهل حرم و از غم بی‌انتهای زینب که همچنان پس از هزاران سال، دل آل علی را به درد می‌آورد.

سالهاست که قصه همین است. سالهاست کمی مانده به خداحافظی، دلهره‌ای در جانمان رخنه می‌کند و آشوبی میان سینه‌ها ریشه می‌دواند و امان از ترس، ترس از آخرین دیدار و واهمه آخرین زیارت.

حسین جان! با سوز و سازت، دل مهمانانت را آرام و آشوب درونشان را مداوا کن.

پس از زیارت حضرات، همراه با بچه‌های سرای احسان و میان بین الحرمین فریاد می‌زنیم:

«امیری حسین و نِعمَ الامیر.»

 

 

ابعاد سفر

نگهداری از بیماران اعصاب و روان نیاز به دقت و حوصله فراوانی دارد.

آستانه تحمل این دست از افراد پایین و تحریک‌پذیر است. نیاز به دانستن و رعایت این مسائل توسط اطرافیان در سفر بیشتر هم می‌شود. بیمار ممکن است به دلیل خستگی طی مسیر، ماندن در ترافیک، شنیدن اصوات گوناگون، نور،گرما، سرما و یا هر دلیل دیگری، احساس خستگی مضاعف کرده و بهم بریزد. ازاین‌رو، کادر مراقبتی، درمانی همیشه همراه ِکاروان است. داروی بیماران با دقت داده و رفتارهای آنها رصد می‌شود. با همه این حرفها و سختیها اما، تغییر شرایط آب و هوایی و سکونت هر از چندگاهی، آنها را از حالت یکنواختی درآورده و تجربه‌های نویی را برایشان رقم می‌زند. تجربه‌هایی چون خرید سوغاتی.

هر مسافری خواهان و مشتاق آن است تا لذت خرید را نیز تجربه کند.

این نکته از چشم مدیریت محترم، خیّران، حامیان و بانیان سفر نیز دور نمانده است.

و اینبار هم مانند دفعات قبل، بیماران مبلغی را برای خرید سوغاتی هدیه می‌گیرند. هیاهوی بازار، اشتیاق خرید را دوچندان می‌کند. بدلیجات، مهر و تسبیح، ساعت، لباس، روسری و البتّه خوراکی‌های عربی که طرفدار بیشتری دارد، سبد سوغات این عزیزان را پُر می‌کند.

روحیاتشان باهم متفاوت است. بعضی مراعات کرده و اقلام ضروری‌تر را خریداری می‌کنند. بعضی نیز مانند یاسمین همچون دخترکی بازیگوش و سر به هوا دلش می‌خواهد هر آنچه را می‌بیند بخرد. به هرحال، تجربه‌ جالبی است که حسّ زندگی و شیرینی مستقل بودن هرچند موقتی را در آنها زنده کرده است.

صورتشان از شادی فراوان گل انداخته و رخسارشان، همچون گلبرگی صورتی رخ می‌نماید. هنگامی که کیسه‌های خریدشان را به یکدیگر نشان می‌دهند، این حسّ استقلال هرچند موقت، سبب می‌شود تا حسّ‌و‌حال بهتری داشته باشند.گویی تمام گنج‌های عالم در جیبشان است. مسأله‌ای که توجه‌ام را به خودش جلب می‌کند داشتن دلهای مهربان این طیف از افراد است. زمانی که خودشان را فراموش کرده وبه فکر دیگرانند. به یاد همانهایی که اکنون در سرای احسانند و منتظر بازگشت دوستانشان و به یاد خانواده‌هایشان، اگر خانواده‌ای وجود داشته باشد. 

به این فکر می‌کنم شاید اگر فروشنده‌های عراقی نیز همچون کاسبان ایرانی در مشهد می‌دانستند که دشتی که از زائران خانه احسان می‌گیرند چقدر می‌تواند برکت کسب‌وکار و وسعت رزق زندگیشان شود، بیشتر از اینها تخفیف می‌دادند تا مبادا نور چشمی‌های این بار عتبات، دست خالی بیرون نروند...

 

وداع

- حسین جان این چند روز مات‌ومبهوت، شادی زوّارت را با عمق جان شاهد بودیم و هرگز از یادمان نمی‌رود لحظه‌به‌لحظه دیدار را و چقدر دل کندن برایمان سخت بود. شاید نمی‌خواستیم رفتن و وداع را باور کنیم. چرا که جز  دوست داشتنتان دیگر هیچ نداشتیم.

پس تو ای حضرت ارباب، این دوست داشتن را در ما جاودانه کن و برای همیشه ترس از تهیدستی نداشتنت را در جان عاشقمان بمیران و چه سرگذشتی از این بهتر که در دو دنیا بخوانندمان "محبّ‌الحسین".

اینک اذن خروج از منزل و بارگاهتان را می‌خوانیم و سختترین و عاشقانه‌ترین وداع‌های عالم را انجام می‌دهیم.

در لحظات واپسین بچه‌ها همراه با خانم حسینی که معاون مدیر است و سرمددکار، همانطور که عقب عقب پیش می‌رفتند، به جای وداع همه سلامها را پیشکش حضور نمودند و دعا کردند تا دیگرباره زیارت روزی‌شان شود و مقیم آستانشان گردند.

سامراء

و اینک سامرا ، شهری که بیشتر به خرابه‌ای می‌مانست از جور و ظلم داعش زمانه. از میان دلهایمان پلی زدیم به آستان موهبت امامین عسگرین. سامراء یغی سِرّ مَن رَأی و به معنای شاد شود هرکه آن را دید و چقدر شاد شدیم از دیدن امامینمان. 

بغضمان در سامرا دوباره می‌ترکد و جانمان بوی غربتش را می‌گیرد . مددجویان سرای احسان در اینجا بیشتر از هر جای دیگری احساس تنهایی و بی‌کسی‌شان درک می‌شود. دلمان سیر نمی‌شود از زیارت، اما چه کنیم که عمر سفر کوتاه است و می‌بایست پس از زیارت و صرف نهار، عازم راهی دیگر شویم.

راهی که هیچش کناره نیست! با عشقی دو چندان، راهی کاظمین شدیم. 

طوبای شما میان دلم قد کشیده است

بین من و خیال خودم سدّ کشیده است

احساس می‌کنم به تو نزدیک می‌شوم 

جذر مرا نگاه شما مدکشیده است.

 کاظمین

کاظمین جایی است که با نام موسی‌ابن جعفر و امام جواد معطّر شده است. حوالی غروب است که به کاظمین رسیدیم. کمی استراحت کردیم و بعد از آن به سمت حرم حرکت کردیم. زیارت هم‌زمان دو امام بزرگوار تأثیر عجیبی برای همه زوّار داشت. انگار قرار بود همه حاجتها در اینجا مُهر بخورد برای استجابت . مگر نه این است که در جوار باب الحوائج بودیم. ساعتها در شبستان نشستیم تا سَرِ ما باشد و آستان حضرت دوست.

دردلم نجوا کنان می‌خواندم:                         

                                    ای‌که مرا خوانده‌ای                        راه نشانم بده.

 

مدیری که خادم بود

او را هرگز بیکار و معطّل نمی‌دیدم. هربار که دیدمش در تکاپو و رفت‌و‌آمد برای زائران بود. علیرضا طاهری را می‌گویم. مدیرعامل مؤسسه خیریه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی، قَبای مدیریت از تن درآورده و لباس خادمی بر تن کرده بود و از هزار و یک فکر و طرح و برنامه برای موفقیت سرای احسان می‌گفت برای لحظاتی پای سخنانش نشستم. برایم گفت که دلش می‌خواهد اینها هرچه زودتر خوب شوند و به جامعه و خانه‌هایشان برگردند. طاهری از شأن بیمار روان چنین گفت: از اینکه آنها نیز همچون سایرین باید با ظاهری آراسته به زیارت بیایند تا در کنار دیگر زائرین شرمنده و خجالت زده نباشند. طاهری میگوید: حقّ زندگی، نخستین و طبیعی‌ترین حقّ بیماران اعصاب و روان است. چه کسی حق دارد بگوید اینها چون دارای چنین شرایطی هستند، نباید به سفر بروند، کما اینکه سفردرمانی، یکی از آیتم‌های تسریع در روند بهبودی بیماری آنهاست.

صدای علیرضا طاهری همراه با بغضی در گلو، دورگه می‌شود و در ادامه می‌گوید: وقتی از اینها می‌پرسی برای چه به حرم آمده‌ای پاسخ جالبی می‌دهند و فراموش می‌کنند خودشان را دعا کنند. برای دیگران، برای مردم و برای من دعا می‌کنند. اینجاست که می‌بینم حق با اوست. درواقع آنها هستند که مربی ما هستند. رفتارهای ساده و خالصانه‌شان نهیب خوبیست برای تربیت نفسها.

 

 

عزیمت به تهران

شنبه به‌تاریخ 29 دی 97 ساعت ده شب، زمان بازگشتمان از نجف و پروازمان به سمت ایران است. ساعت 11 شب به وقت تهران به فرودگاه امام خمینی رسیدیم و ساکنان سرای احسان از دیگر زائران خداحافظی کرده و عازم محل سکونتشان در کهریزک شدند. بوی اسپند و قربانی برای زائران عتبات، شوق و هیجانی وصف ناشدنی در وجود مددجویان ایجاد کرده بود.

 

 چه زیارت شیرینی بود. شاید به حُرمَتِ این نَفَس‌های گرم و دلهای پاک بود که دلمان شکست و چشمانمان بیش از پیش احرام اشک بست.

خادمین سرای احسان، از کلیه کسانی که بانی این زیارت به یاد ماندنی و معنوی شدند، صمیمانه تشکر و قدردانی می‌نماید و آرزومند آرزوهایشان هستند.

خانه‌شان آباد.

 

 

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به موسسه خیریه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی می باشد.