4 آذر 1392

یکی بود یکی نبود...(داستانک )

یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. آره هیچکس نبود؟! سعید روی تخت روبروی پنجره آسایشگاه نشسته بود.  نم نم بارون به شیشه آسایشگاه می زد. سعید خیره به قطرات آب روی شیشه، نگاه می کرد. چندوقتی بود خانواده سعید به ملاقاتش نیومده بودند. نیم خیز شد و با دست روی شیشه بخارآلود شروع کرد به نقاشی. چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو و بعد دیگه ادامه نداد . چشماش پر اشک شد و آروم روی تخت دراز کشید. پتو رو کاملاً تا روی سرش بالا کشید.

انگار انتظار با خدا توی جاده ای که هیچکس دیگه ای نبود تنها بود. آره یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.

نویسنده: حسین شعبان زاده

9:43

(0)


25 آبان 1392

شور حسینی در «سرای احسان» (داستانک )

این روزها حس عجیبی در «سرای احسان» موج می زند. عباس و بچه ها با شوق و ذوق حسینی پارچه های سیاه را در حسنیه «سرای احسان» نصب می کردند. محرم شده بود. حضرت رقیه (ع)هم چون سال های گذشته رنگ و بوی تازه به خود گرفته بود.

انتهای سرا یک دسته عزا داری کوچک در حال حرکت بود. صدای طبل و سنج به گوش می رسید. هیئت عزاداران «سرای احسان» با صدای پر سوز و گداز آرام آرام به پیرمرد نزدیک می شد. چشم هایش خیره و صورتش خیس بود از اشک های تنهایی. 

غریبانه در جستجوی دردی کهنه، خسته، سوار بر ویلچری کهنه تر. دیگر چرخ های مرکبش تاب و تحملش راطاق کرده بود.پیرمرد یک دستش به چرخ ویلچر و دست دیگرش را بر سینه می کوبید و عاشقانه مولایش را صدا می زد: «آقاجان دل شکسته ما را دیدی مرهمی برسان بر زخم های کهنه ام. دیگر تابم نیست، دیگر...» و باقی کلام پیرمرد در هق هق و تکان های لرزان شانه هایش گم شد. 

عزاداران دور می شدند و سکوت در دنیای غم و افسوس تنها ماند با صدای «هل من ناصر ینصرنی» اما دوباره گویی کسی صدای مولایش را نشنید که  می گفت «آیا نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند»...

شما چطور؟ آیا به ندای «هل من ناصر ... » عاشقان حسین لبیک می گویید؟

اینجا، در «سرای احسان» خیل شوریدگان اباعبدالله (ع) چشم انتظار پاسخی از سوی ما و شماست...

نویسنده: حسین شعبان زاده

9:42

(0)


14 آبان 1392

چاره جو(داستانک )

اسمش چارجو است. حدود 55 یا نمی دونم 60 ساله. یه پیرمرد لاغر با موهای جو گندمی و کم. هر وقت چاره جو رو می بینم یاد فیلم پاپیون می افتم. آخه چاره جو همیشه در حال فراره. جالب اینکه هر وقت فرار می کنه چند روز بعد خودش به سرای احسان برمی گرده. انگار فهمیده هیچ جا مثه خونه آدم نمیشه. تعجب نکنید . خیلی از مددجوها وقتی مرخصی می رن قبل اینکه مرخصی شون تموم بشه برمی گردند سرای احسان. چون معتقدند سرای احسان بهشون بیشتر خوش می گذره.

چاره جو چند وقتیه که توی سرای احسانه. با همسر و بچه هاش مشکل داره . یه بار فرار کرد و رفت تمام حساباشون رو بست تا همسرش نتونه پولاشو برداره. اهل ورزشه ولی مربی ورزش می گه هر وفت چاره جو به سالن بدن سازی میاد ما متوجه می شیم که می خواد فرار کنه. یادمه یه روز چاره جو با کمک خیاط ها نقشه فرارشو طراحی کرد. خیاط ها ملحفه ها رو به هم دوختند و به چاره جو دادند تا اون از دیوار سرای احسان بالا بره و فرار کنه. البته موفق نشد و نقشه هاش لو رفت! جالب اینکه هر وقت می خواد فرار کنه زیر لباس مددجویی لباس شخصی هاشون می پوشه تا وقتی بیرون رفت راحتر بتونه خارج بشه!

 چاره جو چند وقتی بود که مشکل دندان پیدا کرده بود. دندانپزشک های سرای احسان مجبور شدند تمام دندوناشو بکشند. بعد براش قالب درست کردند تا دندان مصنوعی براش بسازند. ولی از بدشانسی قرارداد دندانپزشک ها با سرای احسان تمام شد و کار چاره جو نیمه کاره ماند. چاره جو فکر می کرد که دندانپزشک ها، دندان مصنوعی هاشو با خودشون بردند. چند بار فرار کرد تا اونا رو پیدا کنه خودش هر وقت برمی گشت می گفت من تمام منطقه فلاح ، مقدم و امام زاده حسن رو گشتم ولی پیداشون نکردم. چند وقتیه که چاره جو دیگه فرار نمی کنه. چون دیگه براش دندان مصنوعی درست شده و مشکل خاصی نداره . شاید هم دیگه انگیزه ای برای فرار  نداره...

راستی، من و تو تا به حال توی زندگیمون از چیا فرار کردیم؟ چند بار تونستیم با مشکلاتمون مرد و مردونه روبرو بشیم؟

چاره جو دیگه با کمک سرای احسان و مشاوره های موثر تونسته بود راه برخورد صحیح با مشکلات رو پیدا کنه. امیدوارم دیگه انگیزه فرار برای هممون از بین بره.

نویسنده: حسین شعبان زاده

10:30

(0)


20 مهر 1392

طناب کشی(داستانک )

امروز توی ورزش صبحگاهی سرای احسان مسابقه طناب کشی بود. مربی ورزش «آقای محمدی» یه طناب آورد تا مسابقه تمرینی رو برگزار کنه. هر طرفِ طناب ده نفر ایستاده بودند. جالب اینکه دو نفر از خدمات هم توی طناب کشی شرکت کردند. خیلی ها نظاره گر بودند. انگار اون غرور و تکبر نمی گذاشت بیان جلو. ناگهان تعداد آدمها در هر طرف طناب زیاد شد. مربی ورزش هرچه سوت می زد کسی توجه نمی کرد. شروع به داد و فریاد کرد که: بسه  دیگه، نکشید! ولی همینطور به تعداد آدمای دو طرف طناب که می خندیدند اضافه می شد و خودش هم ناخواسته به جمع آنها پیوست.

ناگهان طناب از وسط پاره شد و همه روی هم افتادن. بیچاره مربی ورزش هم که می خواست جلو کار رو بگیره در نهایت کف آسفالت پهن شد و تا چند دقیقه هنوز همه می خندیدند.

داشتم فکر می کردم چقدر خوشحال کننده است وقتی طناب غرور و تکبر پاره می شه. راستی تا به حال فکر کردید ما تو زندگی اسیر چند تا طنابیم؟ الان که خوب فکر می کنم می بینم من هم دلم می خواد برم جلو، طناب غرور ، حسادت، غیبت و خیلی چیزهای دیگر رو پاره کنم و آزاد بشم. تو هم اگه خواستی بیا و خودت رو از «بند»ها و تعلقات رها کن.

 اینجا ، سرای احسان، محل رها شدنه...

جایی که باید از قید و بندها رها شد تا به وسعت زلال همه دل هایی که اینجا ساکن هستند پیوست.

نویسنده: حسین شعبان زاده

 

14:54

نظرات شما(3)


27 شهريور 1392

یک علامت...!(داستانک )

یک علامت...!

چقدر سرنوشت آدمها مختلف رقم می خورد...

بعضی ها مرفه و بی درد. بعضی ها تا گردن زیر قرض.

بعضی ها راحت و مجنون و دیوانه و بعضی ها هم یه جور دیگه

واقعاً چقدر سرنوشت آدمها عجیب و غریب رقم می خورد.

من یکی از کارمندان سرای احسان هستم. یعنی مدتی است که در این مکان مشغول فعالیتم.

ولی هر وقت به کسانی که در این مکان نگهداری می شوند نگاه می کنم با خودم فکر می کنم چرا این افراد باید باقی عمرشان را در این مکان سپری کنند و چرا باید از بین این همه آدم من انتخاب شوم و در این مکان کار کنم؟

راستی اینجا کجاست؟

راستی اینجا کجاست؟

همه و همه سوالاتی است که همیشه در ذهنم موج می زند.

هرچی بیشتر فکر می کنم قادر به درک آن نیستم ولی فقط و فقط به این نتیجه می رسم و آن را باور دارم که هیچ چیز توی دنیا بدون حساب و کتاب آفریده نشده و اگر من و تو اینجاییم یک تصادف نیست یک علامته

یک علامت...

نویسنده : حسین شعبان زاده

14:59

نظرات شما(0)


آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 2623
 بازدید امروز : 660
 کل بازدید : 1543854
 بازدیدکنندگان آنلاين : 5

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به موسسه خیریه حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی می باشد.